خلاصه جای شما خالی رسیدیم به چشمه ای گوارا،آبی نوشیدیم و صبحانه ای میل کردیم ودوباره به راه افتادیم ویک نفس برگشتیم.
فردای اون روز از صبح زود تا آخر شب کارهای سرپایی زیادی داشتم،شب حدود ساعت 11 بود که آخرین ماهی از 10 کیلو ماهی ای که سفارشی ومستقیم از شیلات یکی از اقوام به دستمون رسیده بود رو شستم وفقط احساس کردم باید کمی دراز بکشم،دراز کشیدن همانا و دیگه بلند نشدن همان.
دردی شدید در کلیه میپیچید که توان جابه جا شدن رو هم ازم گرفته بود ،تا چند روز با دادو فریادهای ناخودآگاه،روزگار سپری میکردم،بعد از چند روز دیدیم چند آمپول از نوع چرک خشک کن عضلانی،در بین داروها موجوده که پول بالاشون رفته بود ،و باید قبل از فاسد شدن مصرف میشدن،این بود که همسر عزیز هر شب تا به خانه وارد میشد ،با نیشخندی شیطنت بار میپرسید" یه آمپول برات بزنم"؟از لطف بیکران ایشون،کمی بهتر شدم،اما همچنان درد پابه پای من پیش میاد،ته مانده سرمای زمستان که هنوز خودنمایی میکند،کارهای تمام نشدنی خانه،استرس وناراحتی وهرچه فکرش رابکنید ،درد را بازمیگرداند،خلاصه بسی نگران شده وامشب هوس کردم با دوست پزشکی که آن سوی آب ،زندگی آرامش را سپری میکند،مشکل را درمیان گذارده،و بپرسم :هم نگران این دردهاهستم که یک دفعه ام اسی،سرطانی،درد بی علاجی نباشد؟هم بسیار بد دکتر وبددارو هستم،چه کنم؟
که ایشون فرمودند درد لاعلاج وجود ندارد و از هر نوعی باشد علاج پذیر است.
ولی احتمال دارد یا سنگ کلیه باشد یا اسپاسم عضلانی شدید که این همه وقت پابرجاست.
خلاصه امشب حالمان بهتر شد ونگرانی کمتر و آسوده خواهیم خوابید.تا فردا که دوباره نگرانی ها شروع شوند هم بسی فرصت داریم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:14 توسط کسی که سعی میکنه انسان باشه|
سینوهه...ما را در سایت سینوهه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7