آن قدر شلوغ بود که ماشین رو مجبور شدیم به 2طبقه زیر زمین انتقال بدیم،ترجیح دادیم اول سراغ سرویس بهداشتی بریم که وسط کار باز نخوایم کلی مسیر رفت وبرگشت از طبقه های وسیع رو انجام بدیم و کلی وقت هدربدیم،خلاصه از طبقه اول شروع به گشت وگذارکردیم،اون طبقه بیشتر مربوط به خوراک بود،و با وجودیکه چنان زیبا وجذاب همه چیز رو بسته بندی میکنند ودرمعرض دید قرار میدن ،اما قبلا از استفاده چنین اقلامی خوشمان نیامده و هر بار فقط میبینیم ومیگذریم،چرا خوشمان نیامده؟چون مثلا حتی کله پاچه ای که به شکلی دلربا خودنمایی میکرد وخریداری اش کردیم متوجه شدم مواد خاصی در هر محفظه ممکن میکنند که موقع پخت از جایگاهشون بیرون تراویده و غذا روبسی غلیظ وجا افتاده مینمایند،اما هیچ معلوم نیست چی هستن،آهک؟جوش شیرین؟آرد؟......
اینه که در این طبقه چشم برهم نهاده وبا سیاستی همراهان رو به طبقه های بالاتر رهنمون شدیم.
اما در طبقه های بالاتر دیگه یه چیزایی پیدامیشه که هرچی چشم رو با دودست محکم ببندیم هی چشمک میزنند وذات وسوسه گرشون رونشون میدن ولی کیه که وسوسه بشه؟
خلاصه رسیدیم به قسمت لوازم التحریر(اون قدر سختمه عربی بنویسم)و دخترک رو دیگه نتونستم کنترل کنم،خب البته به کتاب که برسیم خودم هم ترجیح میدم کنترل سخت گیرانه ای نباشه وهر بار چند تا کتاب براش بگیرم،خدایی همیشه کتاب هاش روهم خونده(خوشبختانه شاید بیشتر ازمن کتاب خونده باشه)و هرکتاب روهم شایدچند بار،
به کتاب های خارجی ترجمه شده که رسیدیم کلی دنبال جلد دوازده فلان کتاب گشت ووقتی پیداش کرد باشور وشوق اومد بزاره تو گاری خرید، که من به فکرم رسید نگاهی به موجودی کارتم کنم،خب کیفم کو؟نیست؟همه حقوق این ماه یکجا توی کارتم و اتفاقی رمز کارتم هم توی کیف بود!!!
خلاصه دقیقا مثل مرغ پرکنده بالا وپایین میپریدم و دنبال کیفم بودم ،که یادم اومد سرویس بهداشتی!!!!
بعداز اونجا کیفم باهام نبود،برخلاف میلم وبه اجبار به دخترم که راضی نمیشد همراهم برای پیدا کردن کیف بیاد،سپردم که از جایی که هست دور نشه تا من برگردم و خودم دویدم دنبال کیف،از محدوده بازار که جدا شدم ،فضای بزرگی اختصاص به رفت وآمد ها وصندلی جهت استراحت و...داشت ،به کلی افراد تنه زدم،خیلی ها با علامت سوال پریشانیم رو نگاه میکردند،اون قدر وسیع بودوشامل طبقه های زیاد که توی اون حالت نمیتونستم تمرکز کنم که حالا باید کدوم طبقه وحتی کدوم جهت برم،توی همین حال وهوا یکی از نیروهای انتظامات رو دیدم که تمام دلهره م روخالی کردم سرش وگفتم آدرس سرویس بهداشتی رو میخوام،میدونستم چندین تا سرویس توی اون فروشگاه هست ولی خوشبختانه یادم بود اون یکی نزدیک فروشگاه چرم مشهد بود،توی همین احوال همسرم هم پیداش شد وجویای احوال ،مامورانتظامات که حالم رو دید ،گفت نگران نباشید خانم کیفتون دست ماست !!!!فقط برین فلان جا و نشانی وسایلتون رو بدین،کمی آروم شدم اما در مسیر رفتن به فلان جا داشتم فکر میکردم آخه من تا حالا یک بارهم نشده توی عمرم بدونم موجودی کیفم چقدره!!نه اینکه نخوام،فراموش میکنم،اینم ازعواقب مادیاتی نبودنه!خلاصه حالا چه جوری بگم چقدر توکیفمه؟!که رسیدیم به جایگاه،ازم رنگ وشکل کیف روپرسیدن ،ولی مشخص بود مطمئن هستن از خودمه و فقط احتیاط میکردن،بعد کیف رو دادن و گفتن همینه؟گرفتم و تایید کردم،پرسیدن موبایلت هم داخلشه؟آخ خ خ خ تازه یادم افتاد ،آره ه ه ه!
گفتن دربیار و رمزش رو بزن،دستام میلرزید ،رمز موبایلم اون موقع برای اینکه فراموشم نشه،شماره دانشجوییم بود،یه شماره 9 رقمی،انتظامات که دید رمز رو دادم و صفحه اصلی موبایل روشن شد ،گفت؛والا این رمز طولانی رو به جز خودتون کسی نمیتونه وارد کنه،یکی ازخانم های مسئول هم عذر خواهی کرد که مجبور شده محتویات کیف رو ببینه؟گفت اول فکرکردم ،کیف مال یکی از این خانم های عرب هست وترسیدم بمب توش باشه،گفتم آره خب بمب توشه،همه حقوقم!!
از اون موقع دارم فکرمیکنم ،دلیل اینکه کیف به دست ماموران انتظامات رسیده و بدون سخت گیری تحویل دادن وحتی موجودی کیف رونپرسیدن ،فقط رمز موبایل نبود،بلکه دوربین هایی بود که جای جای فروشگاه وحتی در سرویس بهداشتی هم موجوده،واین ماجراباعث نگرانیم از اون دوربین ها شدو فکر کنم دیگه هیچ وقت از اون سرویس بهداشتی ها استفاده نکنم ،حتی اگر کیفم یه جای دیگه گم بشه ودیگه پیدا نشه. 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:41 توسط کسی که سعی میکنه انسان باشه|
سینوهه...ما را در سایت سینوهه دنبال میکنید
برچسب: ناپرهیزی, نویسنده: بازدید: 3